تبليغاتX
سگ نوشته هاي يك پدر سوخته
قالب وبلاگ

سگ نوشته هاي يك پدر سوخته

خوب كه نيست عاليست

هر كس به ساز خودش مي رقصد

فقط بتهوون  آزرده مي شود...!

===========================

تعارف نمي كنم

تو احمق ترين موجود دوست داشتني هستي

كه به خاطر من

موسيقي باران خورده را

ترجمه مي كني

اما تهوع آور!!!!!!!!!

===========================

گيرم بتواني  يكتنه

تمام لباس هاي چمدان را قورت دهي

يا خودت را لخت

از حساسترين عضو زندگي ات به دار بياويزي

كسي دلش براي روياهاي شكسته ات نمي سوزد

و به سادگي هر چه تمامتر

 پشت گوش انداخته ميشوي...!

===========================

سطول آشغال را خوب زير و رو كن

شايد زندگي ات را

ميان دستمالي تهوع آور پيدا كني

و به اكراه

آويزان تابلو هاي ون گوك شوي...!

========================

تو فقط بنشين

و براي افكار پشت چراغ قرمز

ساز مخالفت را كوك كن...!

[ دوشنبه 1390/12/15 ] [ 0:8 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]

 

روزگار درهمي دارم

بيشتر اوقات كسل هستم

وايستاده چرت مي زنم

شب را با لي لي ساعت ،تسليم خواب مي شوم

وبا دويدن  عنكبوت ها بر ديوار اتاق از خواب...!

صبحانه هاي تكراري

كفر مرا درمي آورد و

خدا را به فحش ناموس ميگيرم

امروز از آن روزهايي است كه

بايد با دو يا سه عربده

صداي مادرم راببرم،يا شايدم...!

موجودات چندش آور ته جيبم

هي نداريم را به من سركوفت ميزنند

خب چه كنم

قسمت باشد من هم ميلياردر  مي شوم

احتمالا در فضاهاي مجازي

مطلع هايم را به مرايده بگذارم

تا دگر قورباغه شكمم

خواب مرد همسايه را مخدوش نكند

غافل ازينكه

صداي چيپس خوردن پسرش

نظر صدها كارتن خواب  را

نسبت به عدالت خدا

تغيير ميدهد

در خانه بمانم بهتر است... .

[ جمعه 1390/11/07 ] [ 14:31 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]

يك كلاغ چهل كلاغ كنيد وجودم را

هيچ احمقي نبايد بي خبر بماند

من از تكرار قصه هاي مادر بزرگم فرار كردم

حسنك كجايي...

حسنك كجايي...

حسن مرد....!

به من چه ربطي دارد سگ چه كسي را گاز گرفته است

يا گاوها كاه ندارند

يا دير وقت است

نمي دانم چوپان دروغگو چه دروغي سر هم كرده است

كه پتروس از غرق شدن مادربزرگم جلوگيري كرد

همه را آن مرد با اسب ميگيرد

مرا بارون سگ دختري در مزرعه!

آنه شرلي هم نشدم

تا بپرسند

آنه تكرار غريبانه روزهايت چگونه گذشت

جاي دوري نمي رود

كبرا به نفع من تصميم بگيرد

ودر اين سوز زمستان

عمو يادگار هيزم بيشتري بياورد

گنجشكها سرتاپايم را به كثافت كشاندند

كسي هم نيست به اين گنجشك هاي خر بفهماند

سيم برق جاي تاب بازي نيست

 به خانه بر نخواهم گشت

تا زماني كه كلاغها به خانه برسند

كه از تكرار قصه هاي مادر بزرگ

 متنفرم

متنفرم متنفرم

[ دوشنبه 1390/10/05 ] [ 20:39 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
این روزها مثل همیشه نیستم

خستگی شعر قبلی به تنم مانده است

سوژه ی تازه ای نیست

الهام هم با من سر سازش ندارد

تمام حوصله ام را صرف تماس های مشکوک کردم

مسکن ها هم از تسکین من عاجز ماندند

انگار از شاعر بودن فقط سه نقطه برای من مانده است!

دوس دارم سری بزنم به کافه های شلوغ

قهوه ای سفارش دهم

مهم نیست تلخ باشد یا شیرین

موزیک،لایت باشد یا راک

تو باشی روبرویم یا نباشی

فقط برگردم به خودم

 که من خودم نیستم

نفس ها از خودم دورم

فاصله ها از خودم دورم

گویی هیچم

پوچم

گویی یک موجود خیالی

در ذهن یخ زده ی دختری مرده

پلهای هوایی مرا به پرتاب روح از جسم دعوت میکنند

تابلوهای رزرو شده ی شهر

شکست مرا در در جنگ تن به تن

مقابل سپاهی عظیم از زخم زبانها

هورا میکشند

هیچ سوراخ موشی هم پیدا نمی شود

برای مدتی مرا ستاره سهیل گرداند

دلم سوخت برای دلمو انگار

باید بپذیرم دعوت پلهای هوایی را

باید بپذیرم گورستانهای پرظرفیت را

بپذیرم پای کوبیه کافه چیان را... .

[ پنجشنبه 1390/09/17 ] [ 11:2 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
میزبان یک مشت طعنه های کند و برنده

نگاه های حیزوشکننده

تمام دوراهی ها به بن بست تبدیل شدن

چراغ های قرمز سوختن

اکسیژن بیدار شدو

قبرستان پرشد از دخترک های عاشق با پسوند هرزه

چراغ سبز همه را کور کرد

سبز هم شد مضحکه

پیرمردی با زمزمه شعر آقاسی

آن دور دست ها به انتظار تصمیم کبری نشسته

کلاغ ها نوید آزادی سر دادند

مادری از بوی آزادی آسم گرفته،مرده

پاها از گلیم ها فراتر رفت

بسم الله شد

بسم داریوش،کوروش،آرش

۳۰۰ورشکست شد

کوروش قدیس بر پرده سینما رفته

همه چی خارو ذلیل شد

وقتی قرآن رفت

زیردست دفتر مشق

یک دختر بچه!!

 

[ پنجشنبه 1390/08/26 ] [ 11:43 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
ناز نیست گر دعایت نکنم

این همه مردم دعایت کردند نیامدی

من دعا کنم می آیی؟

نمی آیی

خود را در آینه تماشا کرده ای؟

عاشق چشم و آبرویت نشدیم

که یک خروار سال به انتظارت بنشینیم

مردم درد دارند

دردی عظیم الجثه

دل بکن

چه داری

بیا

ناز نکن

برای که ناز می کنی

برای من؟

خواهم که نیایی!

مرا تا به کی منتظر ماندن

کودک نیستی آبنباتت دهم بیایی

دل بکن

چه داری

اینقدر امروز و فردا کرده ای

که شاعر هم خسته شد

قلم ر ا شکست و گفت:

شاید این جمعه بیاید...شاید

پرده از چهره گشاید...شاید

حسن بن یباره

[ شنبه 1390/08/14 ] [ 12:1 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
مقصر تو بودی

وقتی با اشکهایت لبانم را

تحریک به خندیدن کردی!

-------------------------------------

عاشق شدم

هنگامی که از دیوار همسایمان

بالا رفتم!

-------------------------------------

من حرفی را باور کردم

که باعث ترک خوردن

دیوار چین شد!

------------------------------------

مرد همسایه هر روز مرا چپ چپ نگاه می کند

میترسم لنگه جورابم را

در اتاق خوابش دیده باشد

                                                    حسن بن یباره

[ سه شنبه 1390/08/03 ] [ 10:41 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
خلاصه ای از زندگی آریوبرزن و خواهرش یوتاب 


 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1390/07/18 ] [ 11:10 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
قسم خوردم که ازین پس صدایت را نمی خواهم

برای زخم دل حتی نگاهت را نمی خواهم

قسم خوردم ازین  لحظه  برای زجر و آزارت

به تو گویم عزیزمن دیگر تو را اصلا نمی خواهم

(شاهزاده سیاهپوش)

[ دوشنبه 1390/07/04 ] [ 18:15 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
بین منو تو،

آن شب،

فقط ما بود!

دگری در کار نبود!

پس چه کسی طبل رسوایی ما را نواخت؟

گفت:

آن شب،

 ما بودیم،

هوس بودو خدا...!

                                                                               (حسن بن یباره)

[ یکشنبه 1390/07/03 ] [ 11:25 ] [ ضد خدا(اساطیر) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

براي بالا و پايين كردن سرنوشت
نيازي به حادثه نيست
جز اينكه سر خدا را زير آب كرد
امکانات وب